به من یاد داده اند
همیشه غیر از خودم
یک نفر دیگر هم اینجا هست
هر شب
یخچال خیالم
پر میشود از میوه های ممنوعه ای که
هر آن احتمال خوردنشان میرود
همچنین به من یاد داده اند
نبایدچیزی به جز جبر اختیار کنم
وقتی خودم هستم و یک نفر دیگر
که نمیدانم کیست .
ماه زیر ابر میرود
(بیچاره ماه)
حتما منتظرید الان پلنگ بیاید
نه
نسل پلنگ ها خیلی وقت است منقرض شده
امشب بیا برویم پیش ماه
دیروز که امتحان داشتیم
امروز هم...
دیروز یک گله ملخ
به مزرعه پدری حمله کردند
و تمام برگه های امتحانی را خوردند
و ما چقدر هم خوشحال شدیم
(بیچاره ماه را که باید...)
خوب فردا بیا برویم روی آسمان بنشینیم
نه
فردا باید بروم سواحل باختری رود اردن بمیرم
فردا چند قزل آلا به آبهای شمال تجاوز میکنند
و بعد آبها سنگسار میشوند
راستی امروز مولف شهید شده
(بیچاره ماه را که باید نشان همه بدهند)
نه ماه بعد
هیچ گوزنی حق ندارد بدون شاخ از خانه بیرون بیاید
و آهو ها هم
به جرم اینکه نافشان پیدا بود
بازداشت شدند
(بیچاره همه که نمی توانند ماه را ببینند)
الف
چه قامت یار باشد
چه چوبه دار
شکلی است
میان بی نهایت شکل
با کمی افاده مبهم
که معلوم نیست از کدام نقطه دنیا
افتاده توی این شعر
که من و تو را بیاندازد به جان هم و
خودش را کنار بکشد
کنار
کنار
کنار تر بایست
حالا خم شو
الف را
بردار
بگذار لای کتاب و
ببند
...
حدس میزنم مرده ای
و او که نشسته مقابلم
یقین دارد زنده ای
دقیقا سالهاست که به توافق نمی رسیم./
مطمئن نیستم
کلاه روی سرم بود
یا حقه ای زیر سرت
فقط دیشب که به رختخواب رفتم
وانگشت کردم
توی
حلقم
تا بالا بیاوری بالغ شدنم را
یادم افتاد
کلاه روی سرم بود
« چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ »
حتمن کاری از دست من بر نمی آید
که داری زل میزنی به پاهایم؟
میبینی
می لرزد
چقدر حالم بد است
انگار روی سرم قند می سابند
و تو دلت قنج میزند
برای فردا شب./
...
شعرت را بگذار روی طاقچه
کنار قرآن
و دو سه لعنت بفرست به روح غیبگوی بزرگ
شاید فرجی شد./
به:
« بچه ملا »
آتیش آتیش
چه شهر مزخرفی
بابا اینجا خیلی مثبت اند
چه عجب
آسمان سوراخ شد
مرد اتو کرده ای سیگار می کشید
کیف کردم
مثل
مثل سایه دنبالش
تا در بانک
آقا آتیش دارید؟
مرتیکه لهم کرد
« کجایی سید »
که بگویی
بیا با آتیش سید بسوز./
باخودم چند نفر بيش نيستم
گاه بيصدا ميخندم
كمي آنطرف تر
تلخ تر از حتي با يك من عسل
وكمي عقب تر
قلك خواهرم
عينك مادرم
وهر چه مثل غرورم
شكستني و دوستشان داشتم
تا ثابت كنم
چند نفر بيش نيستم
جوانيم را از آب نگرفتم
كه هر روز با كالسكه اي سبز و نگاهي بزك آلود
گلاب ترحم به پيراهن سياهم بپاشي
(خدايش بيامرزد)
چه جواني
چه عليكي
معلوم هست كدام قبرستاني
كه چنين سوگي
تنها بوي قبرستان ميداد
وچه تشييع با شكوهي
كه با خودم
چند نفر
بيش
نبودم./
تاکسی بقیه پولم را نداد و رفت
چپ چپ نگهبان
و کارت دانشجویی ام که بعد از دو سه سال
آدمیزاد دیده
دوسه متلک بارم
و من دولا دولا تا در کلاس
راستی امروز یکی از موزاییک ها کم بود/به جز همه موزاییک ها
نیمی از تخته سیاه/و نیمی اش سفید هم که رنگ قشنگ هاست؟
پیراهن نارنجی استاد را ندیده
از کلاس بیرونم کرد
جلوی این همه دختر که دندانهایشان همیشه نارنجی است
دوسه عقده ی اول صبح
لای دو انگشت/آتش زدم
دود کردم هی دود کردم
نا اشتها
عاقبتی مثل خودرو های فرسوده/تا بوده همین بوده
دوسه تومان به آخرش
ته مانده نارنجی را
گوشمالیش دادم
زیر سایز چهل و سه ی کفشم
که ای کاش به بیست و سه برمی گشت و...
آخر زنگ زد این دل صاحب مرده
زنگ آخر هم خورد
جیب هایم خالیست
ومن
هم شانه با رفته گری
پیاده روی یکشنبه ای نارنجی را
تا انتها
روفتیم و
رفتیم./
می خواهم عصبی نباشم
نمی شود
دعوای من و تو از وقتی شروع شد
که ترازو کمی به نفع من پایین آمد و
صد گرم به ضرر تو
و این هیچ ربطی به سنگینی آب قم ندارد
همه سوزش من از این است
که هیچ کس تا به حال جفت گیری کلاغ ها را ندیده
ولی همین که تو می پری وسط شعر
همه مسخره می کنند و
مجبور می شوم تو را روی الاکلنگی بنشانم
واین باز هیچ ربطی به سنگینی آب قم ندارد
من پایین تو بالا
دید می زنم
به هرچه که حسودیت میشد
و من نداشتم
که باید هرچه زودتر دنبال هم وزن خود بگردی
خودت هم خوب می دانی
که من از بچگی
دستم به زنگ بالایی نمی رسید
با این حرفها سبک نمی شوم
تو همان بالا می مانی و
حداقل مطمئنم که دست هیچ دست کجی به تو نمی رسد
مگر اینکه بایستد روی پنجه پا
آن هم به زور دست درازی
دیگر نه این حرفها تو را اغنا می کند
ونه شعر های تو
«منو بی خیال شو پسر»
که این هم روش جدیدی است برای دیده شدن./
«به خدا»
شاه بیت قسمهایی است
که ازاو بگذریم
نه ازتو چیزی که کم میشود
نه از او هیچ
زیر بلیط تو باشم یا ...
فرقی که نمی کند
سر سفره صبحانه های خیابانی
که با تو بنشینم
فقط چای اوست که شیرین میشود
حتما
دنیا آخر خط نیست
میرداماد هم هست یا نیست
دلیل بودنم با شما
تنها ضمیرها و فاصله هایی است
که با هر نفس
یا ایستگاه
قطور تر میشود
یک تار
دوتار
یک خروار
یا بدون روسری
خواسته یا ناخواسته
پا در طیفی گذاشته ام
که به ضیافت شامی دعوتم می کند
و گیسوان
تورا
سفید./
ادامه مطلب
چشمانش را سربی بکش
بده زرگرها قابش کنند
جای قناری
اینقدر نگو دوستش دارم
دوستش داشتم
آخر این دوست داشتن ها به کجا ختم
هفت
یا چله زمستان که سردت شد
عاشقی از یادت میرود
کاپشن من که هنوز بوی آتیش می دهد
کاپشن تو
چقدر نمی فهمی که از ادکلان آتیش بدت می آید
دیگر چه سودی دارد
آمده یا نه
که تو هی شلوارت را بالا می کشی و می خوانی
«سودیه منه
دوس داره منو»
که این حرفها فقط به درد پای آتیش می خورد
چشمانش را حنایی بکش
بده روی دیوار مستراح قابش کنند
تازگی ها بالا خانه اش را
اجاره داده به چند دانشجو
وپایین خانه اش را که من
وپولش را
اصلا بی خیال وقتی که سردت می شود
دیگر چقدر سخت است بگویم دوستت دارم
انگار می خواهم جلوی پدرم
یک نخ سیگار روشن کنم
حالا تو هی بگو آتیش،آتیش
آتیش پاره شده مثل شیرینی دانمارکی
که تنها می توانم اسمش را عوض کنم
یا رنگ چشمانش را؟
چشمانش را سفید
یا اصلا هر رنگی که عشقت کشید
بده پیاز داغش را زیاد کنم./
زمین داشت دور سرش می چرخید
تلوتلو خوردم به تو
که یازده سالگی ام را در یائسگی جفتینه ببری نر زاییدی
هنوز معمای بالای کشاله ی راستم درد می کرد
که غذایت کنار کتابهایت
با فندک یک مرد
سوخت
حالا که مرد شده ام
تاکی باید روی پنجه های پا سیگار بکشم
روی پشت بام زمین./
--------------------
وچند شعر کوتاه
...زیاد فکر نکن
تنفس مصنوعی
بهانه ای بیش نبود./
با کجایم لمست کنم
تا بفهمی دوستت دارم
گناه کردم
بوسیدمت./
زیر لحاف دندان کرسی تو می خوابم
مزه ام را به نیش بکش
ببین چشمهایم شور است
یا
تنم./
اسمت را در خاطرم دفن کردم
یکروز
عتیقه می شوی./
هنوز عقربه های افق
راست نشده
در جنونی محقرم
که به هشت میخ می کشد تو را
وناخن هایت را
بر خزه
تاپوست
درست مثل اختاپوس
چمبره می زنم
بر قبقبه
تا لبهایت
تا لبهایم
افق خم می شود/عقربه خم میشود
لب به لب
پر می شوی
عق می زنی تمام موجودات دریایی را
بر پوست/بر ساحل
عقربه می افتد
افق پهن می شود
روی تمام اقیانوس./
آقا ، خانوم ، طناب دارم ، طناب ، شما مي تونيد با اون...
خانم با شمام ، بدون هيچ درد و خونريزي.
فقط یه کم... آقا خواهش می کنم ... توروخدا.
فكرشو بكن ممد، اگه يكي پيدا بشه تمام طنابامونو بخره
چي ميشه، اونوخ باپولش مي ريم قهوه خونه ي فرحزاد
مي شينيم اونجا گرم گرم مي شيم ،اونقد گرم كه يواش
يواش خوابمون مي بره، وقتي ام بيدار شديم مي بينيم از
انجيربن هرخونه اي يه طناب آويزونه.
مرگ پيرمردي است
كه هزاربارصدايش بزني
يكبارمي شنود.
با خودم درگیرم
فردا بایدبروم از فروشگاه عشاق
ضمن اینکه گیر سرت را زیرپا له میکنم
به تیراژ تمام عاشق های شهر
پستانکی بخرم
و جقجقه ای برای این گر بدریخت
که هوای خانه اش دلگیر میشودگاهی....
وتو که هی گیرمی دهی ریش هایت را بزن
همیشه اینجای شعر که می رسم گیر می کنم
اما نه
مادرم هم گیرداد
نکش بدبخت نکش
چشم
چشمانش راحنایی بکش
بده روی...
رویم به دیوار
تاازاین بیماری واگیردار
خلاص شوید
بزن نمی زنم
نکش می کشم
بکش نمی کشم
بابا گیر عجب.........
خودت گیر عجب خری افتادی
معلوم هست چه می گویی
نمی دانم
مخم گیر پاچ کرده
شایداینطور بشود
از گیر تو فرار کرد.
به کشیش ها احترام بگذارید
هرجه نباشد
چند جمعه از ما منتظرترند.
اميدي نيست
باشديانباشد بي معني است
انتظاري كه برايم
چون كودكي كه خمار يك همبازي است
و به ناچار
گل كاجي را به سمت ديوار
شوت مي كند.
بیماری لاعلاجی
که از سوراخ سوزن هم رد نمیشود
هم میشود
خدایی که ربوده شد
سراغش را از دزدان دریایی گرفت
گیرم که رسیدم به تو
پیاده رو
وجای خالی پشت ویترین...
با اینکه میدانم کثرت مانتو فروشی ها
از وحدت اندام توست
به دستفروشی می اندیشم و...
«شعرم را نخوان
آرایشت به هم میریزد»
این بار هم نشد
مثل هر بار
چشمهایم را میبندم
به یاد پلکهای پف کرده
و گونههای برنزه
لختههای بیرنگ خون
و نوزادهای نیامدهای که گره نافشان
فقط به دست تو باز میشود
حالا چطور باید به تو ثابت کنم
که خون، همیشه سرخ نیست
نه اینجا فین کاشان است
نه من امیرکبیر.
حالا که خودت اینجایی
ببین که چگونه دارم
نعش عزیزانم را
از روی سرامیکهای سرد
پاک میکنم
مثل هربار...