این روزها دیگر
هیچ مردی
عکس زنش را
در کیف جیبی اش نمیگذارد
و به این بلیط و اسکناس مچاله
محل سگ هم
فرض کن ایستاده ای
در امتداد یک صف طولانی
و داری فکر میکنی که
همیشه پای یک زن در میان است
و دست یک مرد !؟
...
عیب شلوارهای جین همین است
که نرود دست هیچ مردی
و نیاید بیرون
تا بگیرد سفت/ دست همسرش را
یا همدستش را
وقتی که جیبت را / میزند
به چاک/ جیب بر
...
خب حالا که نزده
برویم ـ نه اول شما
بنشینیم ـ اول شما
ـ ببخشید شما...؟
ـ شما از نور چراغ قوه ی این آقا نمی ترسید؟
...
خب حالا می توانی
پای تلوزیون باشی
قدم بزنی روی پوست تخمه ها
یا نه
مسیر لبهایت تا زیر سیگاری را
هی چرت بزنی
تا زنت از سینما برگردد./
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:35 توسط مهدی
|
تو هنوز توی باغ بودی
درختها یکی یکی
شاخه ههایشان را در دامن تو خالی
کردند و
یکجا خشکشان زد
به پشت پرده ی کلاس
ایستاده
از دور / دست روی پیراهنت کشیدم
گلهای پیراهنت به دستهایم چسبیدند
با ترکه ی آخر آقا معلم
از جا پریدم
گلهای پیراهنت ورم کرده بود
و لکه های دامنت هم
تو هنوز توی باغ بودی
و من هم
که از اول نبودم./
...
انگشتم را روی ماه میگذارم
فشارمیدهم
آنقدر
که شیشه ترک میخورد
دستم روی زنگ خواب میرود
تو اما بیدار نمیشوی./
نقد آقای افشاری
باید به این ذهن تصویر سازت تبریک گفت من به این برخورد تصویری آلبوم کلامی می گم
ما به ازای چیزی که شما نوشتی در یک برخورد روز مره و دم دستی خاطره عاشقانه ای است که به لطف بار کد های ادبی برجسته نمایی حس برانگیزی دارد
یک سوژه / یک شکل روایت / یک خطیب/ یک شکل دریافت از جانب مخاطب ( و نه یک کنش مشابه )
از مطلع تا خروجی اثر یک منولوگ بسط یافته عاشقانه برتمام سازه کلامت چنبره زده و تمام نقاط را به انحصار در آورده . صحبت من موضوعیت منتخب تو در این اثر نیست ( که این مغازلات ادبی پشتوانه ای به درزای یک تاریخ ادبیات ما دارد ) کمی به این ضمائر گاه مستتر و گاه هویدا در ادبیاتمان نگاه کن
ضمیر نر و ماده ای که در پاره ی از ادبیات جنس محور ما از چند وضعیت تعریف شده بیرون نرفته اند
یا در مقام مغازله بوده اند / یا در معانده / یا در متارکه و گلایه
من به دنبال قرائت جدیدی از این دو ضمیر هستم چرا این تقابل برای مدتی هم که شده به یک تباین مبدل نشود ( این فقط یک پیشنهاد است ) و از این منظر موردشعر قرار نگیرد ؟
این را برای تو می نویسم که گردن شعرت برای چرخشی چند سویه تراش خوبی خورده است .
در ذهن شرقی ما چنین ادبیاتی حکم هل و چایی دم غروب رو داره کسی بهش نه نمی گه من هم همینطور ولی گاهی اوقات یک افشره از یک گیاه کوهی ناشناخته , اگر نگویم لذت , حداقل احتمال کشف لذتی جدید را محیا میکند
باور کن که لذت بردم از کلامت
انگشتم را روی ماه میگذارم
فشارمیدهم
آنقدر
که شیشه ترک میخورد
دستم روی زنگ خواب میرود
تو اما بیدار نمیشوی./
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:30 توسط مهدی
|
به من یاد داده اند
همیشه غیر از خودم
یک نفر دیگر هم اینجا هست
هر شب
یخچال خیالم
پر میشود از میوه های ممنوعه ای که
هر آن احتمال خوردنشان میرود
همچنین به من یاد داده اند
نبایدچیزی به جز جبر اختیار کنم
وقتی خودم هستم و یک نفر دیگر
که نمیدانم کیست .
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 23:1 توسط مهدی
|
ماه زیر ابر میرود
(بیچاره ماه)
حتما منتظرید الان پلنگ بیاید
نه
نسل پلنگ ها خیلی وقت است منقرض شده
امشب بیا برویم پیش ماه
دیروز که امتحان داشتیم
امروز هم...
دیروز یک گله ملخ
به مزرعه پدری حمله کردند
و تمام برگه های امتحانی را خوردند
و ما چقدر هم خوشحال شدیم
(بیچاره ماه را که باید...)
خوب فردا بیا برویم روی آسمان بنشینیم
نه
فردا باید بروم سواحل باختری رود اردن بمیرم
فردا چند قزل آلا به آبهای شمال تجاوز میکنند
و بعد آبها سنگسار میشوند
راستی امروز مولف شهید شده
(بیچاره ماه را که باید نشان همه بدهند)
نه ماه بعد
هیچ گوزنی حق ندارد بدون شاخ از خانه بیرون بیاید
و آهو ها هم
به جرم اینکه نافشان پیدا بود
بازداشت شدند
(بیچاره همه که نمی توانند ماه را ببینند)
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 2:19 توسط مهدی
|
الف
چه قامت یار باشد
چه چوبه دار
شکلی است
میان بی نهایت شکل
با کمی افاده مبهم
که معلوم نیست از کدام نقطه دنیا
افتاده توی این شعر
که من و تو را بیاندازد به جان هم و
خودش را کنار بکشد
کنار
کنار
کنار تر بایست
حالا خم شو
الف را
بردار
بگذار لای کتاب و
ببند
...
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:1 توسط مهدی
|
حدس میزنم مرده ای
و او که نشسته مقابلم
یقین دارد زنده ای
دقیقا سالهاست که به توافق نمی رسیم./
مطمئن نیستم
کلاه روی سرم بود
یا حقه ای زیر سرت
فقط دیشب که به رختخواب رفتم
وانگشت کردم
توی
حلقم
تا بالا بیاوری بالغ شدنم را
یادم افتاد
کلاه روی سرم بود
« چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ »
حتمن کاری از دست من بر نمی آید
که داری زل میزنی به پاهایم؟
میبینی
می لرزد
چقدر حالم بد است
انگار روی سرم قند می سابند
و تو دلت قنج میزند
برای فردا شب./
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 توسط مهدی
|
...
شعرت را بگذار روی طاقچه
کنار قرآن
و دو سه لعنت بفرست به روح غیبگوی بزرگ
شاید فرجی شد./
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:48 توسط مهدی
|
به:
« بچه ملا »
آتیش آتیش
چه شهر مزخرفی
بابا اینجا خیلی مثبت اند
چه عجب
آسمان سوراخ شد
مرد اتو کرده ای سیگار می کشید
کیف کردم
مثل
مثل سایه دنبالش
تا در بانک
آقا آتیش دارید؟
مرتیکه لهم کرد
« کجایی سید »
که بگویی
بیا با آتیش سید بسوز./
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 3:39 توسط مهدی
|
باخودم چند نفر بيش نيستم
گاه بيصدا ميخندم
كمي آنطرف تر
تلخ تر از حتي با يك من عسل
وكمي عقب تر
قلك خواهرم
عينك مادرم
وهر چه مثل غرورم
شكستني و دوستشان داشتم
تا ثابت كنم
چند نفر بيش نيستم
جوانيم را از آب نگرفتم
كه هر روز با كالسكه اي سبز و نگاهي بزك آلود
گلاب ترحم به پيراهن سياهم بپاشي
(خدايش بيامرزد)
چه جواني
چه عليكي
معلوم هست كدام قبرستاني
كه چنين سوگي
تنها بوي قبرستان ميداد
وچه تشييع با شكوهي
كه با خودم
چند نفر
بيش
نبودم./
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:34 توسط مهدی
|
تاکسی بقیه پولم را نداد و رفت
چپ چپ نگهبان
و کارت دانشجویی ام که بعد از دو سه سال
آدمیزاد دیده
دوسه متلک بارم
و من دولا دولا تا در کلاس
راستی امروز یکی از موزاییک ها کم بود/به جز همه موزاییک ها
نیمی از تخته سیاه/و نیمی اش سفید هم که رنگ قشنگ هاست؟
پیراهن نارنجی استاد را ندیده
از کلاس بیرونم کرد
جلوی این همه دختر که دندانهایشان همیشه نارنجی است
دوسه عقده ی اول صبح
لای دو انگشت/آتش زدم
دود کردم هی دود کردم
نا اشتها
عاقبتی مثل خودرو های فرسوده/تا بوده همین بوده
دوسه تومان به آخرش
ته مانده نارنجی را
گوشمالیش دادم
زیر سایز چهل و سه ی کفشم
که ای کاش به بیست و سه برمی گشت و...
آخر زنگ زد این دل صاحب مرده
زنگ آخر هم خورد
جیب هایم خالیست
ومن
هم شانه با رفته گری
پیاده روی یکشنبه ای نارنجی را
تا انتها
روفتیم و
رفتیم./
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:25 توسط مهدی
|
می خواهم عصبی نباشم
نمی شود
دعوای من و تو از وقتی شروع شد
که ترازو کمی به نفع من پایین آمد و
صد گرم به ضرر تو
و این هیچ ربطی به سنگینی آب قم ندارد
همه سوزش من از این است
که هیچ کس تا به حال جفت گیری کلاغ ها را ندیده
ولی همین که تو می پری وسط شعر
همه مسخره می کنند و
مجبور می شوم تو را روی الاکلنگی بنشانم
واین باز هیچ ربطی به سنگینی آب قم ندارد
من پایین تو بالا
دید می زنم
به هرچه که حسودیت میشد
و من نداشتم
که باید هرچه زودتر دنبال هم وزن خود بگردی
خودت هم خوب می دانی
که من از بچگی
دستم به زنگ بالایی نمی رسید
با این حرفها سبک نمی شوم
تو همان بالا می مانی و
حداقل مطمئنم که دست هیچ دست کجی به تو نمی رسد
مگر اینکه بایستد روی پنجه پا
آن هم به زور دست درازی
دیگر نه این حرفها تو را اغنا می کند
ونه شعر های تو
«منو بی خیال شو پسر»
که این هم روش جدیدی است برای دیده شدن./
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 17:20 توسط مهدی
|
«به خدا»
شاه بیت قسمهایی است
که ازاو بگذریم
نه ازتو چیزی که کم میشود
نه از او هیچ
زیر بلیط تو باشم یا ...
فرقی که نمی کند
سر سفره صبحانه های خیابانی
که با تو بنشینم
فقط چای اوست که شیرین میشود
حتما
دنیا آخر خط نیست
میرداماد هم هست یا نیست
دلیل بودنم با شما
تنها ضمیرها و فاصله هایی است
که با هر نفس
یا ایستگاه
قطور تر میشود
یک تار
دوتار
یک خروار
یا بدون روسری
خواسته یا ناخواسته
پا در طیفی گذاشته ام
که به ضیافت شامی دعوتم می کند
و گیسوان
تورا
سفید./
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 5:16 توسط مهدی
|
چشمانش را سربی بکش
بده زرگرها قابش کنند
جای قناری
اینقدر نگو دوستش دارم
دوستش داشتم
آخر این دوست داشتن ها به کجا ختم
هفت
یا چله زمستان که سردت شد
عاشقی از یادت میرود
کاپشن من که هنوز بوی آتیش می دهد
کاپشن تو
چقدر نمی فهمی که از ادکلان آتیش بدت می آید
دیگر چه سودی دارد
آمده یا نه
که تو هی شلوارت را بالا می کشی و می خوانی
«سودیه منه
دوس داره منو»
که این حرفها فقط به درد پای آتیش می خورد
چشمانش را حنایی بکش
بده روی دیوار مستراح قابش کنند
تازگی ها بالا خانه اش را
اجاره داده به چند دانشجو
وپایین خانه اش را که من
وپولش را
اصلا بی خیال وقتی که سردت می شود
دیگر چقدر سخت است بگویم دوستت دارم
انگار می خواهم جلوی پدرم
یک نخ سیگار روشن کنم
حالا تو هی بگو آتیش،آتیش
آتیش پاره شده مثل شیرینی دانمارکی
که تنها می توانم اسمش را عوض کنم
یا رنگ چشمانش را؟
چشمانش را سفید
یا اصلا هر رنگی که عشقت کشید
بده پیاز داغش را زیاد کنم./
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 3:33 توسط مهدی
|
زمین داشت دور سرش می چرخید
تلوتلو خوردم به تو
که یازده سالگی ام را در یائسگی جفتینه ببری نر زاییدی
هنوز معمای بالای کشاله ی راستم درد می کرد
که غذایت کنار کتابهایت
با فندک یک مرد
سوخت
حالا که مرد شده ام
تاکی باید روی پنجه های پا سیگار بکشم
روی پشت بام زمین./
--------------------
وچند شعر کوتاه
...زیاد فکر نکن
تنفس مصنوعی
بهانه ای بیش نبود./
با کجایم لمست کنم
تا بفهمی دوستت دارم
گناه کردم
بوسیدمت./
زیر لحاف دندان کرسی تو می خوابم
مزه ام را به نیش بکش
ببین چشمهایم شور است
یا
تنم./
اسمت را در خاطرم دفن کردم
یکروز
عتیقه می شوی./
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:28 توسط مهدی
|
هنوز عقربه های افق
راست نشده
در جنونی محقرم
که به هشت میخ می کشد تو را
وناخن هایت را
بر خزه
تاپوست
درست مثل اختاپوس
چمبره می زنم
بر قبقبه
تا لبهایت
تا لبهایم
افق خم می شود/عقربه خم میشود
لب به لب
پر می شوی
عق می زنی تمام موجودات دریایی را
بر پوست/بر ساحل
عقربه می افتد
افق پهن می شود
روی تمام اقیانوس./
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 3:34 توسط مهدی
|
آقا ، خانوم ، طناب دارم ، طناب ، شما مي تونيد با اون...
خانم با شمام ، بدون هيچ درد و خونريزي.
فقط یه کم... آقا خواهش می کنم ... توروخدا.
فكرشو بكن ممد، اگه يكي پيدا بشه تمام طنابامونو بخره
چي ميشه، اونوخ باپولش مي ريم قهوه خونه ي فرحزاد
مي شينيم اونجا گرم گرم مي شيم ،اونقد گرم كه يواش
يواش خوابمون مي بره، وقتي ام بيدار شديم مي بينيم از
انجيربن هرخونه اي يه طناب آويزونه.
مرگ پيرمردي است
كه هزاربارصدايش بزني
يكبارمي شنود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 2:53 توسط مهدی
|
با خودم درگیرم
فردا بایدبروم از فروشگاه عشاق
ضمن اینکه گیر سرت را زیرپا له میکنم
به تیراژ تمام عاشق های شهر
پستانکی بخرم
و جقجقه ای برای این گر بدریخت
که هوای خانه اش دلگیر میشودگاهی....
وتو که هی گیرمی دهی ریش هایت را بزن
همیشه اینجای شعر که می رسم گیر می کنم
اما نه
مادرم هم گیرداد
نکش بدبخت نکش
چشم
چشمانش راحنایی بکش
بده روی...
رویم به دیوار
تاازاین بیماری واگیردار
خلاص شوید
بزن نمی زنم
نکش می کشم
بکش نمی کشم
بابا گیر عجب.........
خودت گیر عجب خری افتادی
معلوم هست چه می گویی
نمی دانم
مخم گیر پاچ کرده
شایداینطور بشود
از گیر تو فرار کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:48 توسط مهدی
|
به کشیش ها احترام بگذارید
هرجه نباشد
چند جمعه از ما منتظرترند.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 2:37 توسط مهدی
|
اميدي نيست
باشديانباشد بي معني است
انتظاري كه برايم
چون كودكي كه خمار يك همبازي است
و به ناچار
گل كاجي را به سمت ديوار
شوت مي كند.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:43 توسط مهدی
|
بیماری لاعلاجی
که از سوراخ سوزن هم رد نمیشود
هم میشود
خدایی که ربوده شد
سراغش را از دزدان دریایی گرفت
گیرم که رسیدم به تو
پیاده رو
وجای خالی پشت ویترین...
با اینکه میدانم کثرت مانتو فروشی ها
از وحدت اندام توست
به دستفروشی می اندیشم و...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 3:39 توسط مهدی
|
«شعرم را نخوان
آرایشت به هم میریزد»
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:2 توسط مهدی
|
این بار هم نشد
مثل هر بار
چشمهایم را میبندم
به یاد پلکهای پف کرده
و گونههای برنزه
لختههای بیرنگ خون
و نوزادهای نیامدهای که گره نافشان
فقط به دست تو باز میشود
حالا چطور باید به تو ثابت کنم
که خون، همیشه سرخ نیست
نه اینجا فین کاشان است
نه من امیرکبیر.
حالا که خودت اینجایی
ببین که چگونه دارم
نعش عزیزانم را
از روی سرامیکهای سرد
پاک میکنم
مثل هربار...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 21:51 توسط مهدی
|